سارای من

دوباره اين دل سراغ تو رو مي گيره

وقتي که نيستي همه لحظه ها دلگيره

اگر چه دوري ولي دلا که نزديکن

دوري ما از همديگه يه تقديره

خيلي دلم تنگه تو نيستي پيشم سارا

به عشق تو زنده ام تا آخر اين دنيا

بدون هميشه تو، تو قلب من هستي سارا

سارا واسه تو مي خونم ترانه مستي

ستاره ي عشق توي آسمون قلب مني

هميشه عطره توي باغ پر از ياسمني

خاطره ي خوب همه عمر مي ساراي من

همدم شبهام همه عشقمي تاراي من

نمي زارم که هيچ کس حتي يه لحظه هيچ وقت

تو رو ازم بگيره اگه نباشي پيشم

سارای من

تولد

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است این امروز

روز تو

روزی که تو آغاز شدی

تولدت مبارک

 کارت پستال تولد

سکوت

هر صدايي در سکوت زاده ميشود
در سکوت ميميرد
و در طول عمر خود در دل سکوت زيست پيدا مي مکند
سکوت است که به صدا امکان هستي مي بخشد
سکوت عنصر ذاتي و غير متجلي همه ي صدا ها
نت هاي موسيقي آوازها وکلمات است
ذات غير متجلي هستي  به مثابه ي سکوتي ست که در جهان ماست
در جهان ما هيچ چيز به خدا شبيه نيست جز سکوت
تمام  آنچه که بايد انجام بدهي اين است که به اين سکوت گوش بسپاري
با اين کار بعد سکون در تو مي شکفد
زيرا نميتواني بدون سکوت و سکون درون سکوت بيروني را بشنوي 
سکوت بيروني  سکون و آرامش دروني
تو وارد حريم حرم ذات غير متجلي هستي شده ا ي
مبارک باد

عکس عاشقانه

گنجشک و خدا

گنجشک و خدا...
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد؛ من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگاه مي دارد.

و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه كلامش را بست.

سكوتي در عرش طنين انداخت، فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو روخت...

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...

کارت عشقولانه