یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست...
دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی از آن نمی گیرد ... ادعای خدا پرستیمان دنیا را سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم ... غرورمان را بیش از ایمان باور داریم حتی بیش از عشق ..
بعضی ها اونقدر روحشون بزرگ و با عظمته که تا وقتی هستن عقلمون نمی تونه وسعت مهربونی شون رو درک کنه ، اما وقتی میرن ، جای خالی شون رو به وسعت یه دریا کنارمون حس می کنیم ...
چه
مغرورانه اشك ریختیم ... چه مغرورانه سكوت كردیم ... چه مغرورانه التماس
كردیم ... چه مغرورانه از هم گریختیم ... غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه
خداوند ... هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم و هدیه خداوند را پنهان كردیم
بعضیا با غصه پیرن بعضیا با غم رفیقن.. بعضیا از بس عزیزن هرگز از دلها نمیرن!!
زندگی گریه ی مختصریست... مثل یک فنجان چای... و کنارش عشق است... مثل یک حبه قند... زندگی را با عشق نوش جان باید کرد..
من در این شهر غریبم و در این خاک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر آتش عشق چنان در دلم افروخته بود دیده گر آب نمی ریخت جگر سوخته بود..
ای کاش برای سوزش عشق دادگاهی بود که وکیل آن اشک محکوم آن عاشق و تمام حضار عاشقان و معشوقان بودند ..
ترک ما کردی برو هم صحبت اغیار باش با ما چون نیستی باهرکه خواهی یار باش
رسم زمونه اینه : تو چشم می زاری ، من قایم می شم ... اونوقت تو یکی دیگه رو پیدا می کنی ..
روی
یک طاقچه سنگی ... میون دو قاب رنگی ... بودن من و تو با هم داره تصویر
قشنگی ... عکس تو، تو قاب خاتم ... در حصار خالی از غم ... حتی در مرگ تن
من ... نمی گیره رنگ ماتم ....
قلبم
سر شار از تمنا بود و قلبت سر شار از نیاز ... دستهایمان دور از هم چیزی
کم داشت ، اما چیزی که زیاد بود سکوت مرگبار عشقمان بود ... باز هم نگفتی و
نگفتم .... هیچ نگفتیم ...
رنگ
ها هم راه و روش زندگی کردن را نیز به انسان ها می آموزند: سفید پاکی و
تمیزی ... زرد سر افرازی و سربلندی ... نارنجی نشاط و سرزندگی ... صورتی
ملایمت و لطافت ... قرمز عاشق بودن ... بنفش خجالت و شرم ... سبز جوانی و
تازگی ... آبی آرامش ... قهوه ای پایداری و استقامت و صبر ... خاکستری
بارانی بودن و مشکی شوق و ذوق را! پس بیایید رنگارنگ زندگی کنیم ....
پارسال
با او در زیر باران راه می رفتم ... امسال راه رفتن او را با دختر دیگری
در زیر باران اشک هایم دیدم ... شاید باران پارسال اشکِ دختری دیگر بود ...
ای همیشه مهربان
تا ابد با من بمان بی تو تنهاترین تنهای عالم میشوم ... بی تو هم پیمانه
با غم میشوم ... بی تو لبخند از لبانم میرود ... بی تو برق از نگاهم میرود
...
ستارگان
سوگند می خورند مرا دیده اند !! به هنگامی که بر جنازه ی خویش می گریستم و
بر شاخساران آسمان که می خشکید چرا که ریشه هایش در قلب من بود و من
مرداری بیش نبودم که دور از خویشتن با خشمی به رنگ عشق حسرت بر دور دست
بلند تیزه نگران جان اندوهگین خویش بود ..
دریغا،
مسکین تن من ! که پست اش کردم به خیال باطل که بلندی روح را به جز این راه
نیست آنکه تن ام، به خواری بر سر راه افکندی! آه!! باید که بر این اوج بی
بازگشت در تنهایی بمیرم .....
خواستم
برایت هدیه ای بفرستم: گل گفت مرا بفرست چون مظهر زیبایی ام ... خار گفت
مرا بفرست تا بر چشم دشمنانش فرو روم ... خورشید گفت مرا بفرست چون روشنی
بخشم ... عاقبت دل از سینه ام بیرون جست و گفت : مرا بفرست چون دوستش دارم
....
قلبم
محکوم شد به شکستن ... غرورم محکوم شد به شکستن ... احساسم محکوم شد به
بازی گرفتن ... چشمانم محکوم شدند به باریدن ... اما عشقت محکوم شد که
بماند در تکه تکه قلبم و قطره قطره ی جونم ..
هرگاه دلت هوایم را کرد به اسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند ...
متین
ترین كلمه "عشق" جذاب ترین كلمه "آشنایی" پاكترین كلمه "وجدان" تلخترین
كلمه "جدایی" زشترین كلمه "خیانت" سخت ترین كلمه "تنهایی" بد ترین كلمه "بی
وفایی .....